تقدیم به تو..

تقدیم به تو..

2uq1280.jpg

 

ب تو تقدیم میکنم تمام احساسات درونم را ک مشتاقانه تو را طلب میکند

..........

ب تو تقدیم میکنم لحظه لحظه های دلتنگی ام را ک ب وسعت تمام روزهایی است ک بی تو سر کردم

..........

ب تو تقدیم میکنم عشق را ک در تپش های قلبم و در چشمان همیشه منتظرم یافتم


این ارزشمندترین هدیه من ب توست، گوشه ای از قلبت پناهش ده و با خورشید مهربانی ات نگهبانش باش


بــــرداشــت آزاد

بــــرداشــت آزاد


30cjf3kxhq.jpg

p7976quz56.jpg


همیشه با بدست آوردن اون كسی كه دوستش داری نمی تونی صاحبش بشی ، گاهی وقتا لازم هست كه ازش بگذری تا بتونی صاحبش بشی

همه ما با اراده به دنیا می آییم با حیرت زندگی میكنیم و با حسرت میمیریم این است مفهوم زندگی كردن

پس هرگز به خاطر غمهایت گریه مكن و مگذار این زمین پست شنونده آوای غمگین دلت باشد

افسوس... آن زمان كه باید دوست بداریم كوتاهی میكنیم آن زمان كه دوستمان دارند لجبازی میكنیم و بعد...برای آنچه از دست رفته آه می كشیم

vg4ik1kgy6.jpg

ra6wo2wumj.jpg

وقتی نگاه می کردم

از گل به خار رسیدم
با خود گفتم
پروردگارا ؟
چه فلسفه ای ست
در این همسایگی
و چه حکمتی ست
در این بیگانگی

1zkgvy5zoz.jpg

من در پس در تنها مانده ام
همیشه خودم را در پس در تنها دیده ام
گویی وجودم در پای این در مانده بود
در گنگی آن ریشه داشت آیا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود ؟

f7wodn7l83.jpg

گفتم : بهــار

خنده زد و گفت : « ای دریــغ ، دیگر بهـار رفته نمی آیـد

گفتم : پــرنده

گفت : « اینجا پرنده نیست ، اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست

گفتم : درون چشم تو دیگر ... ؟

گفت : « هرگز نشان ز باده مستی دهنده نیست

اینجا به جز سکــوت ، سکـوتی گــزنده نیــست »

eimrc8eohj.jpg

5bkhox6km4.jpg

wvddao5r20.jpg

بزن بارون که روزم رنگ یلداست !!!

بزن بارون که روزم رنگ یلداست


دل دیوانه ام دلتنگ دریاست

دل خوش باورم که غرق رویاست

همیشه یاد یارو پرتمناست

 

بزن بارون که چشمام بی فروغه

طلوعهای قشنگ رنگ غروبه

اونا که ادعا کردن می مونن

تموم وعده هاشون هم  دروغه

.

بزن بارون دلم آخ غرق خونه

چقدر سرده فضای یاس خونه

که بارون داده دستم باز بهونه

کنم شکوه ز بیداد زمونه

.

بزن بارون ازین بهتر نمی شه!

که چرخ روزگار پنچر نمی شه

که هرچی خستگی داره تن من

دیگه با خواب مرگ هم در نمی شه

.

بزن بارون سپیده توی راهه

نگاه پنجره سرشاره آهه

تموم شد این شب و یارم نیومد

ولی قلبم گواهه اون تو راهه








http://www.mmosafer.com/pic/baran.jpg

زیباترین نامه خداحافظی!! بسیار زیباست !!!

زیباترین نامه خداحافظی!! بسیار زیباست !!!


اگر خداوند لحظه‌ای فراموش می‌کرد که من عروسکی کهنه‌ام و تکه کوچکی زندگی

 به من ارزانی می‌ داشت، احتمالا همه آنچه را که به فکرم می‌رسید نمی‌گفتم، بلکه

 به همه چیزهایی که می‌گفتم فکر می‌کردم، ارج همه چیز در نظر من نه در ارزش

 آنها که در معنایی است که دارند، کمتر می‌خوابیدم و بیشتر رویا می‌دیدم چون

 می‌دانستم هر دقیقه که چشمانمان را برهم می‌گذاریم شصت ثانیه نور را از دست

 می‌دهیم، هنگامی که دیگران می‌ایستادند راه می‌رفتم و هنگامی که دیگران

 می‌خوابیدند بیدار می‌ماندم. هنگامی که دیگران صحبت می‌کردند گوش می‌دادم و از

 خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظی که نمی‌بردم!

 اگر خداوند تکه‌ای زندگی به من ارزانی می‌داشت، قبایی ساده می‌پوشیدم؛ نخست

 به خورشید چشم می‌دوختم و نه تنها جسمم که روحم را نیز عریان می‌کردم، خدایا

 اگر دل در سینه‌ام همچنان می‌تپید و طلوع آفتاب را انتظار می‌کشیدم... با اشک‌هایم

 گل‌های سرخ را آبیاری می‌کردم تا خارهاشان و بوسه گلبرگ هاشان در جانم بخلد.

 خدایا اگر تکه‌ای زندگی می‌داشتم نمی‌گذاشتم حتی یک روز بگذرد و بی‌آنکه به

 مردمی که دوستشان دارم نگویم که دوستشان دارم. به همه مردان و زنان

 می‌قبولاندم که محبوب من‌اند و در کمند عشق زندگی می‌کردم. به انسان‌ها نشان

 می‌دادم که چه در اشتباهند که گمان می‌کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی‌توانند

 عاشق باشند و نمی‌دانند زمانی پیر می‌شوند که دیگر نتوانند عاشق باشند!

 به هر کودکی دو بال می‌دادم، اما رهایش می‌کردم تا خود پرواز را بیاموزد. به

 سالخوردگان یاد می‌دادم که مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی سر می‌رسد، آه

 انسان‌ها از شما چه بسیار چیزها که آموخته‌ام. من دریافته‌ام که همگان می‌خواهند

 در قله کوه زندگی کنند بی‌آنکه بدانند خوشبختی واقعی وابسته سنجه‌ای است که

 در دست دارند، دریافته‌ام که وقتی طفل نوزاد برای اولین بار با مشت کوچکش

 انگشت پدر را می فشارد، او را برای همیشه به دام می‌اندازد، دریافته‌ام که انسان

 فقط هنگامی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پایین بنگرد که ناگزیر باشد او را یاری

 دهد تا روی پای خود بایستد. من از شما بسی چیزها آموختم اما در حقیقت فایده

 چندانی ندارند، چون هنگامی که آنها را در این چمدان می‌گذارم بدبختانه در بستر

 مرگ خواهم بود.

 نامه خداحافظی(گابریل گارسیا مارکز)

یادته؟

یادته؟

A_Gothic_Romance_by_LadyDarkRaven.png

یادته؟

یادته گفتی بهم دوستم داری؟

قول دادی نری و تنهام نزاری؟

یادته گفتی بهم راهو بهم نشون بده؟

عشق و با محبتت نشون این دنیا بده؟

 

یادته گفتی بهم می گردی تو دنبال عشق؟

دنبال ترانه های ناب عشق!

تو شدی معجزه توی زندگیم

تو بودی تنها دلیل عاشقیم

دلمو هدیه دادم سرتاسرش ترانه بود

با تمام عاشقیش می گم باز خیلی ساده بود

من شدم لیلی و هر کجا نوشتم عاشقم

می دونم ساده بودم اما هنوزم صادقم

یادته گفتی بهم نمیری پیشم میمونی؟

بگو اصلاً ببینم ترانه هامو می خونی؟

من شدم شهره شهر از عاشقی

تو شدی رو سیاه فقط تو امتحان صادقی

یادته گفتی بهم تنها بهانت من شدم تو زندگی؟

حالا رفتی می دونم برات بودم دل خوشی یه لحظه ای

گفتی عاشقم شدی نخواستم باورت کنم

                               اما گفتی که فقط باید بهت اطمینان کنم 

بیان عشق...

بیان عشق...

دوستت دارم عزیزم

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنج ها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند. در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.


داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟  بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››  قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت


رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم
رفتم ‚ مگو ‚ مگو که چرا رفت ‚ ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح
بیرون فتاده بود یکباره راز ما
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سر هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت بتلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

به خاطر می آوری ؟؟؟

 

Loving_glances_04_b.jpg

 

به خاطر می آوری؟؟؟

وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...

وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ، سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی، انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی .

وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم .. صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی  ..پیشونیم رو بوسیدی و گفتی بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه .

وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری . بعد از کارت زود بیا خونه .

وقتی  40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم ، تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی : باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری تو درسها  به بچه مون کمک کنی ..

وقتی  که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم ، تو همونجور که بافتنی می بافتی  بهم نگاه کردی و خندیدی .

وقتی  60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی ...

وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود ..

وقتی  که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری ..

نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد . اون روز بهترین روز زندگی من بود ..چون تو هم گفتی که منو دوست داری ...

به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری ،و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی ،چون زمانی که از دستش بدی ،مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی ،اون دیگر صدایت را نخواهد شنید .

آیا تا به حال وقتی  به پارک رفته ای.. تو زمین بازی به بچه هایی که سوار چرخ و فلک هستند نگاه کرده ای؟؟

یا زمانی که قطرات بارون به زمین برخورد میکنند به صدای اون گوش داده ای ..؟

آیا زیبایی بالهای یک پروانه زمانی که به هر طرف پرواز میکند را دیده ای ؟؟

وقت غروب در آسمانی نیمه ابری آیا انعکاس رنگ  خورشید را در ابرها نظاره گر بوده ای ؟؟

وقتی از دوستی میپرسی حالت چطور است..آیا صبر میکنی تا  پاسخی دریافت کنی؟؟

آیا تا بحال به کودک خود گفته ای، "فردا این کار را خواهیم کرد" و آنچنان شتابان بوده ای که نتوانی غم او را در چشمانش ببینی؟

آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید، نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.

آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله به پایان  می رسانید، گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید.

زندگی که یک مسابقه دو نیست! کمی آرام گیرید ، به موسیقی زندگی  گوش بسپارید، پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد.

من باور دارم  که... همیشه باید کسانى که صمیمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زیبا و دوستانه ترک گویم ، زیرا ممکن است آخرین بارى باشد که آن‌ها را مى‌بینم.

من باور دارم که... دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است ...

کاش می دانستی ....!!!

کاش می دانستی ....!!!

lovem-8b6cf32441.jpg

 کاش می دانستی 

بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت

من چه حالی بودم!

خبر دعوت دیدارت چونکه از راه رسید 

پلک دل باز پرید 

 من سراسیمه به دل بانگ زدم 

آفرین قلب صبور 

زود برخیز عزیز 

جامه تنگ در آر 

وسراپا به سپیدی تو درآ.

وبه چشمم گفتم:

باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس؟

که پس از این همه مدت ز تو دعوت شده است!

چشم خندید و به اشک گفت برو 

بعداز این دعوت زیبا به ملاقات نگاه.

 و به دستان رهایم گفتم:

 کف بر هم بزنید 

هر چه غم بود گذشت.

 دیگر اندیشه لرزش به خود راه مده! 

 وقت ان است که آن دست محبت ز تو یادی بكند

 خاطرم راگفتم:

 زودتر راه بیفت 

 هر چه باشد بلد راه تویی.

 ما که یک عمر در این خانه نشستیم تو تنها رفتی

 بغض در راه گلو گفت:

 مرحمت کم نشود 

 گوییا بامن بنشسته دگر کاری نیست.

 جای ماندن چو دگر نیست از این جا بروم

 پنجه از مو بدرآورده به آن شانه زدم

 و به لبها گفتم:

 خنده ات را بردار 

 دست در دست تبسم بگذار 

و نبینم دیگر 

که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی

 مژده دادم به نگاهم گفتم:

نذر دیدار قبول افتادست 

 ومبارک بادت 

 وصل تو با برق نگاه

 و تپش های دلم را گفتم:

اندکی آهسته 

 آبرویم نبری 

 پایکوبی ز چه برپا کردی

نفسم را گفتم:

جان من تو دگر بند نیا 

 اشک شوقی آمد 

تاری جام دو چشمم بگرفت

و به پلکم فرمود:

 همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه 

پای در راه شدم

 دل به عقلم می گفت:

 من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد

 هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی 

 من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند

 و مرا خواهد دید

 عقل به آرامی گفت:

 من چه می دانستم 

 من گمان می کردم 

 دیدنش ممکن نیست 

و نمی دانستم 

بین من با دل او صحبت صد پیوند است

 سینه فریاد کشید:

حرف از غصه و اندیشه بس است 

 به ملاقات بیندیش و نشاط 

 آخر ای پای عزیز 

 قدمت را قربان 

 تندتر راه برو 

 طاقتم طاق شده

 چشمم برق می زد /اشک بر گونه نوازش می کرد/لب به لبخند تبسم میكرد /دست بر هم میخورد  

 مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می كوبید

 عقل شرمنده به آرامی گفت:

 راه را گم نکنید

 خاطرم خنده به لب گفت نترس 

 نگران هیچ مباش 

 سفر منزل دوست کار هر روز من است

 عقل پرسید :؟ 

 دست خالی که بد است 

 کاشکی...

 سینه خندید و بگفت:

دست خالی ز چه روی !؟ 

 این همه هدیه کجا چیزی نیست!

 چشم را گریه شوق 

قلب را عشق بزرگ 

 روح را شوق وصال 

 لب پر از ذکر حبیب 

 خاطر آکنده یاد...

   

    110494.imgcache

 

امشب دلم گرفته ........

امشب دلم گرفته


120gh78.jpg

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته
 
 از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته
 
 یک سینه غرق مستی دارد هوای باران
 
از این خراب رسوا امشب دلم گرفته
 
امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن
 
شرمنده‌ام خدایا امشب دلم گرفته
 
خون دل شکسته بر دیدگان تشنه
 
  باید شود هویدا امشب دلم گرفته
 
 ساقی عجب صفایی دارد پیاله تو
 
پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته
 
 گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است
 
 فردا به چشم اما امشب دلم گرفته

بمــــــون کـنارم .........

بمــــــون کـنارم



زیباترین رویای شبهای من

ای مهربونم

چقدر دلم میخواد باشی کنارم

عزیز جونم من دیگه نمیتونم بی تو طاقت بیارم

بیا بمون کنارم

عشقی آلوده به نومیدی و درد .........

عشقی آلوده به نومیدی و درد


یاد آن بوسه كه هنگام وداع

بر لبم شعله حسرت افروخت

یاد آن خنده بیرنگ و خموش

كه سراپای وجودم را سوخت

رفتی و در دل من ماند به جای

عشقی آلوده به نومیدی و درد

نگهی گمشده در پرده اشك

حسرتی یخ زده در خنده سرد

آه اگر باز بسویم آیی

دیگر از كف ندهم آسانت

ترسم این شعله سوزنده عشق

آخر آتش فكند بر جانت


جاده زندگی.....

جاده زندگی

زندگی رویش یک حادثه نیست 

  زندگی رهگذر تجربه هاست

  تکه ابریست به پهنای غروب

  آسمانیست به زیبایی مهر

  بارگاهی ست ز دریای حضور

  زندگانی چو گل نسترن است

  باید از چشمه ی جان آبش داد

 زندگی صحنه ی جولانگه ماست

  خوب و بد بودن آن ، از من و ماست

  پس بیا تا بفشانیم ز شوق

  بذر خوبی و بگوییم به دوست :

 معنی عشق و حقیقت چه نکوست

شمع خلوت....

شمع خلوت

تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم

تبسمی کن و جان بین که چون همی‌سپرم

چنین که در دل من داغ زلف سرکش توست

بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم

بر آستان مرادت گشاده‌ام در چشم

که یک نظر فکنی خود فکندی از نظرم

چه شکر گویمت ای خیل غم عفاک الله

که روز بی‌کسی آخر نمی‌روی ز سرم

غلام مردم چشمم که با سیاه دلی

هزار قطره ببارد چو درد دل شمرم

به هر نظر بت ما جلوه می‌کند لیکن

کس این کرشمه نبیند که من همی‌نگرم

به خاک حافظ اگر یار بگذرد چون باد

ز شوق در دل آن تنگنا کفن بدرم