من و ماه

شب دوباره آمد
و چه سرد است امشب
من نبینم ماه را بر چشمم...
کجا رفت آن نور در گستره ی امشب من؟..
من به راه افتادم
و به دنبال جا پای ستاره رفتم
ترسم از فاصله ها
ابر چون دیواری
بین من و ماه
و در این بیشه ی سرد
نباشد آواز
و حتی نشنیدم امشب
نوای حزن بومی
و صدای خش خشی از بوته
سایه ها از پس سروان بلند
بیست امشب پیدا
و هم صحبت من
شبنم بوسه زده بر گلها
گفتم به گل سرخ با گریه
که کجا آیینه ی ماه هویدا دارد
نور زرد خورشید؟؟..
آن گل سرخ به من گفت
در این نزدیکی است
چشم بینا خواهد
که ببیند ماه را در پس ابر..
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 23:3 توسط مجتبی
|
عشق رازی است مقدس