صدسال پس از تنهایی


به ستاره ها

امیدی نیست

به "ماه "بودنت دل بسته ام؛

تو که نباشی

آسمان تاریک این شب بلند

با هیچ فانوسی روشن نمی شود...

خودم برایش می‌گویم ......

چند روز پیش دختر کوچولوی سه ساله‌ی یکی از دوستانم که اومده بود خونه ی ما
با دیدن سوسک در آشپزخانه ما ذوق کرد و جلو رفت تا با دست کوچکش سوسک را ناز کند
مامانش گفت خونه جدیدمون پر از سوسک بود وقتی این به دنیا آمد برای این که اذیت نشه
هر روز رفتیم با سوسکها حرف زدیم و بازی کردیم. آوردیم و آن‌ها را شریک کردیم در روزمرگی‌هایمان
گفتیم قانون خانه را عوض کنیم طوری که سوسک دیگر باعث چندش و وحشت و ناآرامی ما نباشد

 


1.jpg

ولی من چه؟؟هنوز...
ترس های کودکی ام پا برجاست
ناخوابی های من
و شنیده هایی از
دیو و غول
کاش
بیشتر از صورت مهربان خدا
می گفتند
========================================
تصمیم دارم خودم برای فرزندم بگویم ریشه تمام ترس هایم را
خودم برای فرزندم می‌گویم. یک روزی می‌نشینم و همه‌ی این‌ها را برای بچه ام تعریف می‌کنم
وقتی این کار را می‌کنم که بچه‌ام هنوز فرصت زیادی داشته باشد تا این‌ها را هضم کند
و بعد از یاد ببرد


2.jpg


فرصت داشته باشد بپذیرد اما فراموش کند لحظه‌ی پذیرش را
همان‌طور که احتمالا درد لحظه‌ی به دنیا آمدن را فراموش کرده است


3.jpg


اول از همه مرگ را برایش تعریف می‌کنم
پیش از این که عزیزی را از دست بدهد و رویارویی‌اش با نیستی خیلی شخصی باشد
پیش از این که ناچار باشد مرگ را همراه با ناباوری و دلتنگی و شیون‌های شبانه بشناسد
برایش می‌گویم که مثل تاریخ مصرف پشت قوطی شیر و ماست می‌ماند
که زندگی در هر چیز و هر کس قرار است تمام شود


4.jpg


برایش می‌گویم که بداند روزی که با مرگی روبرو شود، احساس خشم و حقارت خواهد کرد
و این که آن اندوه ممکن است هیچوقت قلبش را ترک نکند
اما در همان روزگار هم پذیرفتن و فهمیدن نیستی... ساده‌تر از عمری ترسیدن از آن است


5.jpg


خودم برایش می‌گویم که بداند ترس، اصلا فقط مال آدم بزرگ‌هاست
آنقدر که درآنها هراس گرفتن دستی هست، ترس از گم شدن نیست


6.jpg


بداند که ترس‌های بزرگ ممکن است در لحظه‌ی تنهایی به سراغش بیاید
روزی که برای خودش آدمی شده باشد و حضور من نتواند دردی از او دوا بکند
آن روز یادش باشد که از ترسیدن خودش نترسد. برایش می‌گویم که ترسیدن یعنی ندانستن
یعنی مطمئن نبودن از ثبات و امنیت


7.jpg


دانستن این که ترس جزئی از طبیعت اوست و بارها خواهد آمد و خواهد رفت
شاید کمک کند که او خودش را وقت ترسیدن آرام کند
شاید کمک کند که ترسیدن غافلگیر و ناتوانش نکند و هنوز بتواند فکری بکند برای خوب کردن خودش



8.jpg


می‌خواهم بداند که گاهی حسادت ممکن است به سراغ آدم بیاید
یعنی این که زمان‌هایی هست که دست آدم از چیزهای خوب دنیا کوتاه می‌شود
باید بداند که گاهی چیزهایی که دوست دارد و فکر می‌کند برای داشتنشان محق است را
به او نمی‌دهند و جلوی چشمش به دیگری می‌دهند
و دیدن دیگریِ خوشحال برای بعضی ها کار ساده‌ای نیست و اگر آدم سعی‌اش را کرد و از پسش برنیامد
باید بداند که حسود است
حسود است و این به معنی محق بودنش نیست. به معنی محق نبودن دیگری هم نیست



9.jpg


حسادت آن قدر تحملش سخت است که بد نیست آدم بشناسدش تا زیادی غصه‌اش را نخورد
شاید به جای این که زیر بارش بشکند سعی کند
از راه آن احساس بزرگ‌تر شود و آزاده‌تر



10.jpg


می‌خواهم برایش بگویم که در دنیا ناامیدی هم هست
ناامیدی معنی‌اش خسته شدن از خوش‌بینی است
و اگر آدم دیگران را به ورطه‌ی تلخی ناامیدی‌های خودش نکشد
خسته شدن هیچ ایرادی ندارد



11.jpg


برایش می‌گویم که خسته شدن ایستگاه آخر نیست و او حق دارد گاهی خسته باشد
حق دارد پا شل کند، آه بکشد، اخم کند
ولی باید بداند که ناامیدی به کسانی که دوستش دارند دخلی ندارد
و خوب نیست کسی امید را از دیگری بگیرد به خاطر ناامیدی خودش
چون رسمش این است که آدم راه خودش را پیدا می‌کند
و امید می‌تواند هزار بار دیگر هم برگردد


12.jpg


می‌خواهم برای بچه‌ام بگویم وقتی که دیگر بچه نباشد چه روزهای زیادی احساس خواهد کرد
که دنیا آن‌طور که من می‌گفتم نبود
که من با هزاری آرزو و ادعا، احتمالا هیچوقت نخواهم نتوانست سوسکی را ناز کنم
و خودم هم خوب می‌دانم نصیحت‌های من نمی‌توانست فراتر از ترس‌ها و نا‌امیدی‌ها و حقارت‌های خودم برود
پس نمی‌توانست او را همیشه حفظ کند
همینطور که آرزوهای من شاید کوچک بودند برای او



13.jpg


می‌خواهم یک بار برای همیشه به او بگویم که از من آزاد است
که از من دِینی به گردن او نیست.
که او مسئول دلتنگی‌ها و حفره‌هایی که خودم عمری نتوانستم جبرانشان کنم نیست
برای من او آزاد است.
می‌خواهم بنشینم و ساعت‌ها برایش بگویم که من بهشت را زیر پای خودم نمی‌بینم
و همه‌ی عشقی که به پای او میریزم را برای لذت خودم می‌ریزم


14.jpg


و بالاخره حتما می‌خواهم برای او بگویم که این دنیا
بدون عشق نمی‌ارزد
حتی اگر من بگویم

مرا قضاوت نکــن رفیق !!!

مرا قضاوت نکــن رفیق !!!

.
.
.
. .

تو فقط چهره ام را می بینی،نه سرگـــذشتم را

من باشم و تو باشی و باران ...


 

من باشم و تو باشی و باران چه دیدنیست

بی چتـر حسّ پرســـه زدن هـــا نگفتنیست

پاییز ، با تـــو فصل دل انگیز بوسـه هاست

بـا تـــو ، صــدای بـارش بـــاران شنیدنیست

ابـری و چـکّـه می کنی و مست می شوم

طـعـم لـبـــان خیس تـــو حـالا چشیدنیست

خیسم شبیه قطـره ی بـــاران ، شبیه تـــو

تصویر خیس قطره ی بـــاران کشیدنیست

ایـن جـــاده با تـــو تا همه جـا مزّه می دهد

این راه ناکجای من و تـو ، رسیدنیست ؟!!


باران ببار

بهتر از این که نمی شود

من باشم

و

تو باشی

و

باران

چه دیدنیست


بیادت



گـــــاهـــــی وقـــــتــــا مــــجـــــبـــــوری احـــــمــــق باشـــی !

روی کاغذ مـــــــیــــــــــنــــــــویــــــســـــــــــم

دســـــتــــــهـــــــای تـــــــــــــــــو . . .

و روی آن دســــت مــــــــــیــــــــــــــکـــــــشـــــــــــم . . . ! ! !

در این بازار نامردی


در این بازاره نامردی به دنبال چه میگردی؟

نمیابی تو هرگز نشان از عشق و جوانمردی

برو بگذر از این بازار.از این مستی و طنازی

اگر چون کوه هم باشی،در این دنیا تو می بازی


عاشقا دیونه میشن

اگه کسی رو دوست داشته باشی نمی تونی تو چشماش زل بزنی ...!!
نمی تونی دوریش رو تحمل بکنی ....!!
نمی تونی بهش بگی چقدر دوستش داری ...!!
نمی تونی بهش بگی چقدر بهش نیاز داری ...!!

برای همین عاشقا دیوونه میشن...!!


شکستم

کســــی چهـ میـــــداند کهـ

امـــــروز چند بار فــــــرو ریختمــ

از دیدن کســــی کهـ

تنهــــــا لباسشـ شبیهـ تــــــــو بود...


یک اه

من بودم ، تو و یک عالمه حرف
و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد !

کاش بودی و می فهمیدی وقت دلتنگی، یک آه چقدر وزن دارد


گاهی تو ....

گاهی تو ....

گاهی یاد تو .....

گاهی هم غم تو......

آخر این "تو" کار مرا تمام می کند!

نمیدانم...

هر آهنگی که گوش میدهم
به هر زبانی که باشد
بغضم را میشکند
نمی دانم
بغضم به چند زبان زنده دنیا مسلط است ...

24800567337519707018.jpg


چه شباهتی ...............  

Avazak.ir-Love (10582)

چه شـباهـت متـفـاوتی بـین ماسـت…!!!

تـو دل شـکـسـتـه ای ،من دلــشــکـسـتـه ام .

انسان باش تنها همین !

انسان باش تنها همین !

با هر دینی

با هر عقیده ای

با هر نژادی

همین که کسی را نرنجانی

دلی را نشکنی

مهربانی ات مثل باران باشد

همین که یادت باشد در درجه ی اول انسانی

و کسی دیگر که از کنارت می گذرد

و تو به چشمانش خیره می شوی

انسان است

کافیست دوست من

انسان بودن به معنای واقعی آسان نیست

سخت سخت است.

از سکوتم بترس

از سکوتم بترس

وقتی که ساکـــت می شوم

لابـد همه ی درد دل هایم را بـرده ام پیش خــــدا .....!



مـن هستــم تــا تــه تــهش ..

یـه وقتهایـی لازم نیـست حرفــی زده شـه بیـن دو نــفر ..

هــمین کـه دستت رو آروم بگیــره و یـه فــشار کوچیـک بـده ،

ایـن یعنـــی مـن هستــم تــا تــه تــهش ..


بــی شــــکـــــ . . .

بــی شــــکـــــ . . .

جهــــان را بـــه عشــــق کســی آفـــریـــده اند

چـــون مـــن کـــه آفـــریـــده ام از عشـــــق

جهـــانی بـــرای تـــــو. . .

حکایت قهوه

حکایت رفاقت من با تو حکایت قهوه است که امروز به یاد تو تلخ تلخ نوشیدم....

که با هر جرعه بسیار اندیشیدم که این طعم را دوست دارم یا نه؟؟

و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن که انتظار تمام شد ان را نداشتم...

و تمام که شد فهمیدم باز هم قهوه میخواهم .. حتی تلخ تلخ!!

برای چشم هایــت...



برای تــــــو

برای چشم هایــت

برای مـــن

برای درد هایـــم

برای م ا

برای این همه تنـــهایی

ای کــــاش خدا کاری کـــند…

نبــودی..

نبــودی..

با سیــــگار تنــهایی پر می کـردم!!


گذشت..


امــــروز دیگر قـرار بود کـه بیـایــی..


امـا کـلاغــی از سوی تـو آتـشـی برایـم آورد،


گفت: روشن کن!

بکش!


که او دیگر نمی آید..


یاد گرفته ام...


یاد گرفته ام...


که همه چیز عوض شده است...



آن دوره گذشت كه عشق و عاشقى برایم رنگى داشت...


یاد گرفتم...


دستانم این بار كه یخ كرد...


دیگر دستانت را نگیرم...!



آستین هایم از تو با ارزشتر و ماندنى ترند!


...

کاش فقط یک نفر بود...



کاش فقط یک نفر بود که وقتی بغض میکردم بغلم میکردو میگفت ،گریه کنی میکشتمتا ... !