انتظار

به انتظار آمدنت به راه نشسته ام
با دلی نه چندان امیدوار از دیدنت
و دستانی که به زیر چانه قلاب شده
و خمیده قدی از غم نبودنت
و چشمانی..
بیچاره آن نگاه که خیره ماند به پنجره ی نگاه شما...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 17:42 توسط مجتبی
|
عشق رازی است مقدس