دستهایت....
چقدر دور شده ای...
اما از همان دورها می آیی که نا نوشته هایم را بخوانی
آغوش نوشته هایم فروختنی نیست
بوسه ی قلمم بر کاغذ قیمت ندارد
بدن پر وسوسه ی اندیشه ام را عریان نخواهم کرد
تا لحظه ای دستهای....
انکار نمی کنم..
دستهایت را دوست دارم
دستهای گرم و روشنت را
اما روحم را نمی فروشم حتی اگر بهایش آغوش بی دغدغه ی تو باشد....
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰ ساعت 13:1 توسط مجتبی
|
عشق رازی است مقدس