بگذار چیزی باشم...!

اگر نمی‌توانم همیشه مال تو باشم
اجازه بده گاهی، زمانی از آنِ تو باشم

و اگر نمی‌توانم گاهی، زمانی از آن تو باشم
بگذار هروقت که تو می‌گویی، کنار تو باشم

اگر نمی‌توانم دوست خوب و پاک تو باشم
اجازه بده دوست پست و کثیفِ تو باشم
 
اگر نمی‌توانم عشق راستینِ تو باشم
بگذار باعث سرگرمیِ تو باشم
 
اما مرا این طوری ترک نکن
بگذار در زندگی تو، دست کم چیزی باشم
 

شب رفتنت آرزو می‌کنم...! «فرزاد حسنی»

به امشب به تقدیر من عشق تو

به حالی که بی من، تو داری قسم

به عنوان روزی که بردی منو

به حسی که گفتی میایی قسم

 

به دل خواهی اولین دلهره

به گاهی که با من نبودی قسم

جدا می‌شی و می‌رود خاطره

ولی شک نکن من به تو می‌رسم

 

نشد تا تو هستی من عاشق بشم

نشد قلب ما عشقو باور کنه

شب رفتنت آرزو می‌کنم

خدا وقت دوریتو کمتر کنه

 

به چشمای تو قبل هر گریه‌ای

قسم می‌خورم یاد تو با منه

قسم می‌خورم بغض این انتظار

یه روزی تو آغوشمون بشکنه

دیگر حوصله هیچ کس را ندارم

حالا که آمده‌ای
دیگر حوصله هیچ کس را ندارم
حتی حوصله‌ی همین چند گنجشک پشت پنجره
که برایشان دانه نمی‌ریزم

 *****

حالا که آمده‌ای
همین پرنده‌ی بی طاقت
که تو را گم کرده بود
با خیال راحت
دلش را بر می‌دارد و
به جانب جنگل‌های دور می‌رود

***** 

حالا که آمده‌ای
توان ایستادن ندارم
بنشین
سر بر زانوانم بگذار

***** 

حالا که آمده‌ای
باز با هم می‌رویم
به دیدار باران‌های بی‌دریغ پاییزی
می‌رویم و خیس خیس
به خانم برمی‌گردیم

آدم‌ها رو ریل عاشق می‌شوند...!

آدم‌ها
قطارها
روی ریل حرکت می‌کنند
عاشق می‌شوند
فاجعه آغاز می‌شود

*****

خواب دیدم
در کوچه‌ها
رازهایم را می‌فروشند
لبخند می‌خرند
راست است که می‌گویند
لبخند
درخواب شگون ندارد؟!

***** 
زندگی قرص نانی است
روی آبِ حوضِ خانه‌ی خاطرات
سهم ماهی‌های سرخ
که همیشه، عاشقند
باور کن

کنار ایستگاهی که بوی تورا می‌دهد، می‌مانم

حالا که رفته‌ای
دل دلیل می‌آورد و
عشق گریه می‌کند
با این همه
جالی خالی‌ات پُر نمی‌شود
نه با خیال و نه با خاطره
 
*****

حالا که رفته‌ای
می‌مانم کنار همین ایستگاه
که بوی تو را می‌دهد
می‌مانم و دست تکان می‌دهم
برای مسافرانی که تو رو گم کرده‌اند
 
*****
 
حالا که رفته‌ای
نَه ستاره‌ها را دوست دارم
نه آفتاب را
چگونه بی‌تو می‌میرند و
زنده می‌شوند!؟