دیدار واپسین.........
باران كند، ز لوح زمین، نقش اشك، پاك
آواز در، به نعرة توفان. شود هلاك
بیهوده می فشانی اشك این چنین به خاك
بیهوده می زنی به در، انگشت دردناك.
دانم كه آنچه خواهی ازین بازگشت، چیست:
این در به صبر كوفتن، از درد بی كسی است.
دانم كه اشك گرم تو دیگر دروغ نیست:
چون مرهمی، صدای تو، با درد من یكی است.
افسوس بر تو باد و به من باد! از آنكه، درد
بیمار و درد او را، با هم هلاك كرد.
ای بی مریض دارو! زان زخمخورده مرد
یك لكه دود مانده و یك پاره سنگ سرد!
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 16:46 توسط مجتبی
|
عشق رازی است مقدس