برو ...
![]()
میخواستمت اما
رفته بودی ، آمدم ببینمت اما دیگر نبودی . . .
نه میتوانم دل ببندم با دلی شکسته
، نه میتوانم بروم با این پاهای خسته . . .
چشمانم پر از نیاز ، قلبی پر از
دلتنگی ، زندگی مانده و یک عالمه خاطره
خاطره هایی که کاش همچو
عشقمان میسوخت ، اگر نیستی ، اگر مرا تنها گذاشته ای و رفتی دیگر چه سود
دارد خاطره هایی که از تو در دلم جا مانده ؟
عذابم میدهد ، دلتنگم میکند ، حالا
که نیستی دیگر دلم لحظه شماری نمیکند
میخواستمت اما رفته بودی . . .
این هوایی که در آنم هوای مسمومیست
، مرا از پای در می آورد . . .
یک هوای پر از دلتنگی ، نیست در آن
کسی که آرامم کند، نیست کسی که مرا درک کند!
یخ زده آتش عشقمان ، کجاست آن قول
و قرار های دیروزمان ، کجاست آنهمه مهر و وفا ، چه صبری داده ای به من ای خدا !
به بیراهه میروم ، به دنبال سایه ی
خودم میروم ، هر چه میروم به او نمیرسم!
سرگردان و بی قرارم ، نمیخواهم از
یک عشق پوچ بمیرم!
وقتی شکسته ای بال مرا برای پرواز
، وقتی دادی یک عالمه غم به این دل پر از نیاز
وقتی مرا در حسرت گذاشتی ،مرا در
این طوفان پر از درد تنها گذاشتی ، چرا باید هنوز هم به تو فکر کنم ؟
تویی که گذشتی از من و احساسم ،
دیگر نمیروم تا به تو برسم !
همینجا میمانم ، خاطره
هایت را همینجا که مانده ام خاک میکنم ، برای همیشه فراموشت میکنم ،
تو هم مثل همه ، همه آمدند ، شکستند ، رفتند !
مثل همه بیماری ، هیچ درکی از
احساس نداری ، قدر دل بی وفای خودت را هم نمیدانی !
همان بهتر که رفتی ....
عشق رازی است مقدس