باد رفته.jpg

 

مثل همیشه در چارچوب پنجره ی اتاقم می نشینم

ناخود آگاه نگاهم گمشده ای را جستجو می کند

دو شب بود که تنهاییم را با صدایش پر کرده بود

اما...

امشب نیست

تنها کسی بود که سکوت شبانه ام را می شکست

دلم برایش تنگ می شود

به فکر می روم

به هیچ فکر می کنم..

صدایی می شنوم که چون تلنگری مرا به خود می آورد:

"جیرجیرکها فقط سه روز زنده می مانند"