منتظرت مانده ام..

مثل همیشه در چارچوب پنجره ی اتاقم می نشینم
ناخود آگاه نگاهم گمشده ای را جستجو می کند
دو شب بود که تنهاییم را با صدایش پر کرده بود
اما...
امشب نیست
تنها کسی بود که سکوت شبانه ام را می شکست
دلم برایش تنگ می شود
به فکر می روم
به هیچ فکر می کنم..
صدایی می شنوم که چون تلنگری مرا به خود می آورد:
"جیرجیرکها فقط سه روز زنده می مانند"
+ نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 14:39 توسط مجتبی
|
عشق رازی است مقدس