نبــودی..

با سیــــگار تنــهایی پر می کـردم!!


گذشت..


امــــروز دیگر قـرار بود کـه بیـایــی..


امـا کـلاغــی از سوی تـو آتـشـی برایـم آورد،


گفت: روشن کن!

بکش!


که او دیگر نمی آید..