نبــودی..
نبــودی..
با سیــــگار تنــهایی پر می کـردم!!
گذشت..
امــــروز دیگر قـرار بود کـه بیـایــی..
امـا کـلاغــی از سوی تـو آتـشـی برایـم آورد،
گفت: روشن کن!
بکش!
که او دیگر نمی آید..
با سیــــگار تنــهایی پر می کـردم!!
گذشت..
امــــروز دیگر قـرار بود کـه بیـایــی..
امـا کـلاغــی از سوی تـو آتـشـی برایـم آورد،
گفت: روشن کن!
بکش!
که او دیگر نمی آید..
+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 14:0 توسط مجتبی
|
عشق رازی است مقدس