http://www.iranvij.ir/upload/images/btqrsmph34w0dq9r8nh3.jpg

 

ليلي گفت: موهايم مشکي ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج،

 دلت توي حلقه هاي موي من است.

 نمي خواهي دلت را آزاد کني؟

 نمي خواهي موج گيسوي ليلي را ببيني؟

 

مجنون دست کشيد به شاخه هاي آشفته بيد و گفت: نه نمي خواهم،

گيسوي مواج ليلي را نمي خواهم.

 دلم را هم.

 

ليلي گفت: چشمهايم جام شيشه اي عسل است، شيرين،

 نمي خواهي عکست را توي جام عسل ببيني؟

 شيريني ليلي را؟

 

مجنون چشمهايش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است، تلخ.

 تلخي مجنون را تاب مي آوري؟

 

ليلي گفت: لبخندم خرماي رسيده نخلستان است.

 خرما طعم تنهايي ات را عوض مي کند.

 نمي خواهي خرما بچيني؟

 

مجنون خاري در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم.

 

ليلي گفت: دستهايم پل است. پلي که مرا به تو مي رساند. بيا و از اين پل بگذر.

 

مجنون گفت: اما من از اين پل گذشته ام. آنکه مي پرد ديگر به پل نيازي ندارد.

 

ليلي گفت: قلبم اسب سرکش عربي ست.

 بي سوار و بي افسار.

عنانش را خدا بريده، اين اسب را با خودت مي بري؟

 

مجنون هيچ نگفت.

 

ليلي که نگاه کرد، مجنون ديگر نبود؛ تنها شيهه اسبي بود و رد پايي بر شن.

 

ليلي دست بر سينه اش گذاشت، صداي تاختن مي آمد.