دیگر هیچ چیز نمی خواهم

تو که نیستی
هیچ کجا نمی روم...
نه به دیدن جنگل های پر سایه
و کاج های تلخ
نه به تماشای ماه و شعله های کور
و نه حتی
به همنشینی آفتاب
و ریز خنده های نور
بالهایم را که برده باشی
با تکه پاره های دلم که میشود پر بکشم
نه بال می خواهم و نه آسمان
گستره ی دستان تو را می خواهم
که همه ی زندگی من است
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 17:44 توسط مجتبی
|
عشق رازی است مقدس