رویای شکسته

سایه روشن های خیالم
جلوه ی مبهم من است
پشت قاصدک ها رویایی بافته نشده
تار و پودش را رنگ حسرت می افشاند
دیر بازی است پرواز را فراموش کرده ام
بالهایم را کنج قفس گم کرده ام
در جستجوی کلام دستهایم را می فشارم به دیوار
پوچ و بیهوده است روزگار من
قطره ی شبنمی آتش را خاموش خواهد کرد
اما کجاست مرهم قلب سوخته ی من؟....
+ نوشته شده در جمعه سوم تیر ۱۳۹۰ ساعت 14:41 توسط مجتبی
|
عشق رازی است مقدس