12349506959.jpg

 

هوا دلگیر و من تنها...

 نشسته تکیه بر دیوار ایوان ..

داده ام مرغ خیالم را پر و بالی..

برای پر کشیدن تا ته احساس تنهایی..

به دور از قیل و قال حجم آدمهای اطرافم،که هر یک گرم کار خویش....

یکی در خواب،یکی مشغول بازی با دوچرخش..

شاد و انگار از همه غمهای دنیا،بی خیال هر چه پرواز است......

یکی با ساقه های کاه دیروزش،خمیر نان فردا را فراهم می کند..

شاید برای من که فردا هم دوباره باز بنویسم ..

هوا دلگیر و من تنها..........

دلم تنگ است،دلم تنگ است و می دانم برای که ...

 شاید هر که در اطراف من باشد بداند،زندگی این است...

همیشه دل به دنبال خدای خویش می گردد ..

و من هم بی گمان با این دل تنگم و این احساس و این شعرم ..

و آنکه پشت این شعرم کمین کرده ،به دنبال خدای خویش می گردم....

چرا باید بماند دل درون حجم تنگ تن..تنی خسته...

 تنی که بند بند استخوانش ناله ها دارد...

تنی که از زبان و چشم و گوشش درد می بارد...

تنی که بی وجود دل شبیه حجم توخالیست...

و تنها لایق جغد و کلاغ و کرکس کوهیست....

دلی که عاشق عشق است..

دلی که در وجود آدمی دنبال حجمش نیست..

دلی که درد را بی ناله می فهمد..

دلی که رنج را در رنگ می بیند...

دلی که عشق را بی واژه می خواند....

چرا باید بماند دل درون حجم تنگ تن...

تنی خسته..

 تنی که بند بند استخوانش ناله ها دارد...

تنی که از زبان و چشم و گوشش درد می بارد......