:: تشنگی ::

 

در بیابان زندگی هرچند گلی نمیروید

در بیابان زندگی هر چند بارانی نمیبارد

در بیابان زندگی هرچند هیچ کاروانی اطراق نخواهد کرد

اما بازهم سایه بانی بساز و زیر آن بنشینو منتظر باش

بر کویر سینه شاید هیچگاه باران عشق نبارد

اما باز هم چتری داشته باش همراه

زیباترین خلقت از دیار عدم آمده است

پس امید را می بایست با قلب آمیخت و صخره های گذرگاههای سخت را با آن پشت سر گذارد

برکه های آئینه نمای سراب زندگی را بگذار و بگذر

حقیقت تشنگی به حضور آب است

تشنه باش و پر امید پی آب بگرد

تشنگی را فخر وجودت کن هرچند که لبان خشکیده ات و چهره سوخته ات دیگر تاب ندارند

تشنه باش تا آب را بفهمی

تشنه باش تا بدانی سهراب از پی آب را گل نکنیم ،چه میگفت

تشنه باش که که عظمت فرو نشاندن اندوه دلت را با آب ادراک کنی

تشنه باش که سهم تشنه آب زلال است و سیراب هر گاه خود را در آن بیند آنرا زلال داند

اما تو ...

آنگاه که تشنه بودی و خود را در آب ندیدی ،آن زلال است و تو تشنه آن بودی

در بیابان زندگی گلی نمیروید

در بیابان زندگی بارانی نمیبارد

اما تو پی آب باشو به امید روئیدن گل بخند

در بیابان زندگی کاروانی اطراق نخواهد کرد

اما در سبزه زار دل عشق را مهمان کن

به مثال تشنه ای که مشک آب را پی میگیرد

آنگاه که هیچ نبود ،زیباترین بود

از عدم تورا خلق کرد در بیابان تشنه و تنها

به خود آفرین گفت

که تو تشنه لب به دنبال آب باشی و سیراب گردی

تشنگی را قدر بدان که باران عشق تنها به لبهای خشکیده سوزان ترنم بهاری می بخشد

این سپید را بخوان و به دندان ادراک ببلع،که از تشنگی گفت و خود تشنه عشق بود و دنبال مشک زمستان منش معشوق میگردد